خوابتو دیدم طبق معمول هر چند وقت یکبارم به خوابم اومدی و تا اخر همون روز به خودم نیومدم...اما اینبار فرق داشت هر بار گذشته رو میدیدم یا یه چییز محال مثل باهم بودنمون...اما اینبار برگشته بودی..تو شهرمون ...خاطره هامون...برگشته بودی به دنیام و انقد تو خوابم واقعی بودی که الانشم هنگم...قلبم به شدت به قفسه سینم میکوبید و دهنم خشک شده بود چشام فقط تورو میگشت..ذهنم..قلبم .. روحم... زبونم... فقط تورو صدا میکردن هنوزم از شوک اون خواب تا اون حد واقعی در نیومدم...هر بار اینطوریه می یای به خوابم و تا چند روز بیقرار میشم بعد دوباره و دوباره...دلم تنگته دیوونه دلم تنگه نوازشاته..دلم تنگه بودناته حرفاته...خیلی دلتنگ توام نمی خوای برگردی؟؟؟
برچسب:
نویسنده: نیما نظری