خرید بک لینک
دست و دلم به نوشتن نمیره...انگار ازت خجالت میکشم...اخه این دفه مث احمقا من مانعه بهم رسیدنمون بودم...پشیمونی رو با تک تک سلولای بدنم حس میکنم اما....تنها راهم همین بود که بزنم زیر همه چی.میدونی خب منو خوب میشناسی ادم ضعیفی ام.انقد ضعیف که اخرین قدم عشقمونو نتونستم بردارم.نمیدونم درک میکنی یا نه ولی خیلی از خودم عصبانیم. میشینم به کارم فک میکنم عصبی میشم بعد بغضم میگیره دلتنگ میشم بعد دوباره مث یه احمق به خودم تشر میزنم که بهترین کارو کردم و دوباره روز از نو....

کاش بودی نمیدونی چقد بهت نیاز دارم...به حرفای قشنگت به دلگرم کردنت به اینکه بگی مهم زمانش نیست اخرش مال منی حتی اگه برای یه روز باشه... میتونم اینا رو ازت بشنوما میدونم تو ازم دریغ نمیکنی فقط یه اشاره بکنم تو مث کوه پشتمی خودت گفتی هر جور بخوام باهامی عشق همسر دوست برادر حامی پدر هرچی که بخوام تو اونی...اما میدونی روشو ندارم بعد از کاری که کردم ازت بخوام بازم بهم امید بدی دوباره بد کردم ممد...در حق دوتامون بد کردم میدونم چوبشم میخورم چوب بی ارادگیمو چوب ضعیف بودنمو بد جورم میخورم.نمیدونم اخر قصه مونه یا نه ... ینی خدا کنه نباشه... به اینکه بدونم تو بازم تو سرنوشتمی بدجور نیاز دارم.نمیدونم چه سریه اخر همه چیز و همه کسم همه حرفا و خواسته هام میرسه به تو! با کل دنیا فرق داری یه چیز خاصی کلمات در مقابلت کم می یارن واسه این حسرت بودنت داره منو میسوزونه چون تو خوده خوده خودمی یه تیکه از من نه کل وجودمی!

با کمال پررویی میگم کاش این اخرش نباشه...!

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم تیر ۱۳۹۶ساعت 15:40 توسط shadi.m| |

برچسب: بگو,اخرش,نیس, نویسنده: نیما نظری تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 0:47

صفحه بندی