
دست و دلم به نوشتن نمیره...انگار ازت خجالت میکشم...اخه این دفه مث احمقا من مانعه بهم رسیدنمون بودم...پشیمونی رو با تک تک سلولای بدنم حس میکنم اما....تنها راهم همین بود که بزنم زیر همه چی.میدونی خب منو خوب میشناسی ادم ضعیفی ام.انقد ضعیف که اخرین قدم عشقمونو نتونستم بردارم.نمیدونم درک میکنی یا نه ولی خیلی از خودم عصبانیم. میشینم به کارم فک میکنم عصبی میشم بعد بغضم میگیره دلتنگ میشم بعد دوباره مث یه احمق به خودم تشر میزنم که بهترین کارو کردم و دوباره روز از نو.... کاش بودی نمیدونی چقد بهت نیاز دارم...به حرفای قشنگت به دلگرم کردنت به اینکه بگی مهم زمانش نیست اخرش مال منی حتی اگه برای یه روز باشه.....
ادامه مطلب